از نسل خنیاگران گمنام

نویسنده: نیکو یوسفی

 کرد شمال هم نامیده می شوند که امروزه در بیش از ۳۰ کشور جهان پراکنده اند. مهم ترین سکونت گاه های آن ها عبارتند از ترکیه، سوریه، عراق، کشورهای آسیای میانه همچون ترکمنستان و ایران. اما به یقین مهم ترین نقاط کرمانج نشین که حدود دو میلیون نفر را در خود جای داده، شمال خراسان و شمال شرقی ایران با شهرهای قوچان، بجنورد، اسفراین، شیروان، مشهد، چناران، درگز، کلات، آشخانه، مانه و سلمقان، فاروج، باجگیران و… است؛ گرچه نواحی ای از سیستان و بلوچستان، آذربایجان غربی و دماوند در تهران نیز میزبان این قوم کهن هستند.

شغل اصلی کردهای شمال یا کرمانج ها، دامداری و کشاورزی ست که همین نکته، تجمع این قوم را در روستاها به شکل زندگی عشیره ای و کوچ نشینی تایید می کند. به لحاظ زبانی هم کردها در تمام شاخه ها، شباهت بسیار دارند و عمده ی تفاوت شان در لهجه است. زبان کرمانج های خراسان، گرچه متاثر از زبان فارسی و عربی ست، اما با تمام دخل و تصرف هایی که در آن به وجود آمده، باز هم برای کردهای تمام دنیا قابل فهم و مکالمه است.
بررسی های تاریخی حضور قومی آریایی را که امروزه به نام کرد می شناسیم، در هزاره های قبل از میلاد مسیح و در بخش های وسیعی از  خاورمیانه و کوهستان های مرتفع بین النهرین نشان می دهد. آثار به دست آمده از کاوش های باستان شناسی نشان می دهد که این قوم دست کم از ۷ هزار سال پیش، از تمدنی چنان در خور توجه برخوردار بودند که همواره در گذر زمان مورد طمع و دست اندازی اقوام مجاور خود قرار می گرفتند. در دسته بندی ای از نظر تفاوت لهجه در زبان کهن کردی صورت گرفته، شاخه های مهم این قوم چنین تقسیم بندی شده: کرمانج، سوران، لر، زازا و هورامان.
کرمانج های خراسان، مردمی گشاده رو، شجاع، صاحب ذوق و شاعر مسلک اند. امثال سردار اوض، ججو خان و گل محمد (خان کلمیشی) امروزه در بین اشعار، ترانه و خاطره های ملت کرمانج زنده و جاودان هستند. از بین مشاهیر قوم کرمانج، بدون تردید جعفرقلی زنگلی نامی بزرگ و مشهور است. نام او با شعر و آواز در بین این قوم چنان گره خورده که کمتر شاعری را می توان هم پای او یافت که تا این اندازه در اعماق ذهن و زبان مردمش راه پیدا کرده باشد و دیوان اشعار این ادیب که به همت محقق و نویسنده ی ارزشمند کرد، کلیم الله توحدی، منتشر شده، در خانه ی بیشتر کرمانج ها وجود دارد.
ارزش و اعتبار شعر در میان این مردم چنان است که اشعار زیادی در قالب های “لو” و “سه خشتی” در بین شان زمزمه می شود که هیچ کدام سراینده ی مشخصی ندارند. زندگی با طبیعت و به هنگام زراعت، دامداری و کوچ، از این قوم مردمانی با روحیاتی لطیف و در عین حال سرسخت ساخته که زن و مرد را در کارزار زندگی پابه پای هم قرار می دهد.
زنان کرمانج، با خواندن ترانه و لالایی و زمزمه های روزانه، زندگی سخت، جنگ ها و نبردهای قومی وناملایمات روزگار را به گونه ای تاثیرگذار روایت می کنند. آن ها معتقدند که باید در خلاف جهت باد آواز خواند تا مرگ به ایشان روی نیاورد.
هنگامی که علی محمد گوسفند دار تحله دار، گل پری را از درگز می دزدد، با رنج و مشقت فراوان آشیانه ای برای همسرش درست می کند و هنگامی که زینب به دنیا می آید و عاشق می شود و به عشقش نمی رسد، برای این که نسل جدید خانواده لااقل روی خوش زندگی را ببینند، دختر را به اجبار به عقد مردی در می آورد که سال ها از تشکیل زندگی اش گذشته بود. با این امید که شاید داماد، بتواند امنیت و آسایش را برای دخترک فراهم سازد. اما بازی زندگی روی آسودگی را برای این خانواده ی کرمانج رقم نزده بود. غم از دست دادن سه فرزند از شش فرزند زینب هیچ گاه وی را رها نکرد و همیشه در نغمات سوزناکی که به صورت غریزی از حنجره ی او بیرون می آمد، منعکس می شد. او کلامی را که برگرفته از دلش بود، گاهی در قالب لالایی برای کودکانش و زمانی به صورت آواز برای خود می خواند. او هیچ گاه الفبای هیچ زبانی را نیاموخت، مگر الفبای عشق؛ که بیان گر احساساتش بود و این زبان، تنها زبانی ست که معلم نمی خواهد.
زینب محمدی، متولد ۱۳۰۷، روستای شیرین دره از توابع قوچان، زنی کرمانج بود که در عین بی سوادی، خود شعر می سرود، اشعارش را با ملودی هایی زیبا عطرآگین می کرد و با صدایی سوزناک، زمزمه می نمود. او که در سال های آغازین دهه ی ۸۰، در فستیوالی موسیقایی در پایتخت شرکت داده شد و توانست برای اولین بار روایت های آوازین اش را به گوش ها برساند، نمونه ای است از خنیاگران ناشناخته و گمنام سرزمین پهناور خراسان.