سرمقاله شماره ی ششم. شهریور ۱۳۹۱

سرمقاله شماره ی ششم. شهریور ۱۳۹۱

نویسنده: نیکو یوسفی

 دوست داشته باشیم یا نه، این روزها هنر هم مثل باقی چیزها در سایه ی سیاست قرار دارد. سیاست زمانه. در زمانی که مدرنیسم، از تب و تاب اولیه افتاده، هنرمندان با خلق آثار خود، به نوعی سعی در توصیف مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دوران خود دارند. حالا دیگر، احکام تعیین کیفیت، از پله های مطلق گرایی به نسبیت رسیده اند. البته اگر از اهداف تبلیغاتی و تجاری بعضی از این آثار صرف نظر کنیم؛ که شاید به نوعی در بعضی از آن ها هم رد پای این نگرش دیده می شود.

دوران معاصر و در تمام شاخه های هنر ، با شکلی از بی نظمیِ اطلاعاتی و آشفتگی های زیبایی شناسانه روبه روست. نوعی آزادی مطلق، در مقابله با اوضاع کنونی جهان هستی. هنرمندان با هر شیوه، گویش و هدفی که می خواهند، فعالیت می کنند. اما بدون شک، سیاست چنان با زندگی و تفکر آمیخته شده که اثرش را در همه ی فعالیت ها به خوبی می توان حس کرد و دید.
در حال حاضر، نوعی بی ثباتی وابسته به تاریخ، در بیان هنری به وجود آمده است. هویت، محور بیشتر آثار هنری شده و بحران آن، مسئله ی مهم و اساسی در خلق اکثر آثار هنری ست. هویت های قومی، سیاسی، فمنیستی و نژادی، شاخه های گوناگونی از هنر را به وجود آورده اند. اینک، دیگر تبعیض های قومی و اقلیتی، جنسیتی و نژادی سدی شکستنی شده و روز به روز بر عده ی سرسختانی که مجدانه در این راه می کوشند و گام برمی دارند، افزوده می شود.
توماس مک اویلی، مورخ و منتقد هنر، که در تعریف هنرگفته بود: “اگر چیزی هنر نامیده شود یا در یک مجله ی هنری راجع به آن مطالبی نوشته شود، در نمایشگاهی به نمایش درآید و یا توسط یک مجموعه دار خصوصی خریداری شود، پس آن چیز هنر است”، معتقد است :
در مواقع ناآرامی شدید اجتماعی، هنر می تواند در به تاخیرانداختن، پوشاندن، یا غلط جلوه دادن پتانسیل یک جامعه برای تغییر موثر باشد. امروزه، به رغم همه ی مشکلات، هنر نقش مقابل را بازی می کند. هنر، با جست و جوی آینده، مسیرهایی پیدا می کند که در طول آن ممکن است در پرتو یک تاریخِ بازتعریف شده، یک “خود” جدید شکل بگیرد.