سرمقاله شماره ی هشتم. آبان۱۳۹۱

نویسنده: غلامرضا سلیمانی

نه دنده ی چپ آدم نه سیب و وسوسه ای

تو هم تکامل یک روح سرد و بی پاسخ
نترس پلک بزن، زن! به نور عادت کن
جهان شب است، تو خورشید باش و بنما رخ!
خیال و خاطره ها در تو زنده می مانند
تمام منظره ها با تو منظره شده اند
ظهور می کنی و چشم ها به دنبالت
حریص و بهت زده، مثل پنجره شده اند
برقص تا که ترافیک ها گره بخورند
بخوان که کر بشود گوش های سنگی شهر
بکوب پا، که بلرزد خرافه های سیاه
برای شیخ شود خواب های شیرین زهر…!
سه تار می شوم و تا ستاره می کشم ات
میان یک ملودی تا معرفی بشوی
بسان عشق به انسان حیات هدیه کنی
شبیه خون به رگِ مرده ی زمین بدوی!
جهان بدون تو، بی رقص و بوسه می میرد
تو علتِ همه ی نقش ها و معماری
تویی تو در رحمِ روح سوژه ی شعرا
که تا غزل متولد شود گرفتاری!
تو نیم دیگر هر چیز در جهان هستی
برای سهم خودت تا به عرش چنگ بزن!
تو! تو! الهه ی سازی! از آسمان به زمین
بیا و روی گل سرخ فرش چنگ بزن…