مادری با تار

نویسنده: سجاد پورقناد
تصاویر باقی مانده از دوره ی قاجار، آینه ی تمام نمای وضعیت اجتماعی آن روزگار است. بخشی از این تصاویر که مربوط به اولین عکس برداری های تاریخ ایران می باشد، مربوط به عکاسی های شخص ناصرالدین شاه قاجار است که سخت دلبسته ی این هنر شده بود؛ طبعا به خاطر محدود بودن حضور اجتماعی پادشاه آن روزگار ایران، سوژه های تصاویر اولیه ی تاریخ عکاسی ایران هم محدود به تصاویری از دربار و درباریان و گاهی مناظری از ییلاق ها و برنامه های شکار شاه و تیراندازهای او شده است.
تصاویری که از موسیقی دانان دوره ی قاجار، از مطرب های مجالس کیف تا هنرمندان طراز اول دربار همچون محمد صادق خان سرور الملک، رضا قلی خان تجریشی، سماع حضور و… به دست ما رسیده، بیشتر مربوط به مجالسی است که درباریان مخاطب آن بوده اند و نه مردم عادی.
کمتر تصویری ثبت شده از موسیقی دانان زن در دوره ی قاجار می توان یافت که نوازندگان آن حداقل از نظر پوشش و هیبت، نشان دهنده ی اجرایی از موسیقی فاخر باشد. یکی از تصاویر نام برده، عکسی است که چهار زن هنرمند را نشان می دهد و نوع پوشش و استیل نوازندگی آنها، گواه بر حرفه ای تر بودن شان نسبت به دیگر نسوان عکاسی شده ی آن زمان دارد.
حدود چهار سال پیش بود که خدمت جناب احمد ابراهیمی خواننده ی قدیمی و پر آوازه ی ایران، در منزل شان رسیدیم که دیدم تصویر یاد شده در قابی، پشت سر ایشان قرار دارد؛ درباره ی این تصویر پرسیدیم و ایشان عنوان کردند که سه هنرمند ثبت شده در این تصویر را می شناسند: از سمت راست نوازنده ی تنبک شخصی به نام گوهر خانم بوده است، نفر بعدی که سنتور می نوازد، خانم فرخ‌لقا است که خواهر حسين خان ياحقى و خاله ی پرويز ياحقی بوده و نفر سوم که تار به دست گرفته، مادر استاد ابراهیمی!
آن روز صحبت های ما بیشتر حول و حوش فعالیت های ایشان با ارکسترهای آن زمان می چرخید و نتوانستم بیشتر در مورد مادر ایشان اطلاعات کسب کنم؛ حتی نام ایشان و یا این که آیا صفحه ای از نوازندگی شان به جای مانده یا خیر!
امروز سعی کردم با بررسی مصاحبه های این هنرمند ارزنده که اینک در بستر بیماری است، نام این مادر هنرمند را بیابم و یا اطلاعاتی در مورد این که صفحه ای ضبط کرده اند یا خیر به دست بیاورم که متاسفانه موفق نشدم ولی در این میان اطلاعاتی به دست آوردم که دانستن آن برای بینندگان سایت «زنان موسیقی» خالی از لطف نیست.
احمد ابراهیمی در مورد مادرش می گوید: “مادرم از بهترين شاگردهاى ميرزا عبدالله و ميرزا حسينقلى بود و از آنها شهادت‌نامه دارد. پدرم از خان‌هاى بزرگ کرد بود و من ۵ سال زير سايه ی ايشان زندگى کردم که به رحمت خدا رفتند. مادرم همسر چهارم ايشان بود.”
احمد ابراهیمی می گوید: “مادرم از شاهزادگان دربار بود …پدر مادر من، دختر تحصيلكرده و هنرمندش را كه معلم سرخانه داشت و ميرزا عبدالله و آقا حسينقلی به او تار درس می دادند و اشخاص ديگری خط و ادبيات به او درس می دادند، داد به پدر ما برای اين كه بتواند او را در چنگ خودش نگه دارد و به آن منطقه نفوذ داشته باشد. من شبحي از پدرم را به ياد دارم. من ۵ سالم بود كه پدرم فوت كرد.”
ابراهیمی از سکوت چند ساله ی مادرش در تار نوازی می گوید: “{از وقتی مادرم به کردستان رفت} آنجا فقط تارش همراهش بود. تارش را در يك جعبه و با قاطر فرستاده بودند آنجا. الان آن ساز در آمريكا پيش خواهر من است.”
ابراهیمی از سال های زندگی در کردستان می گوید: “آن وقت بچه بودم و ۵ سالم بود. پدرم خان بود و خان های بزرگ كردستان می آمدند منزل، ولی مادرم جلوی آنها هيچ وقت ساز نمی زد. مادر من نسبت به زن های ديگر پدرم يك احترام ديگری داشت. من در تهران با موسيقی آشنا شدم.”
وی می افزاید: “پس از فوت پدر در ۶ سالگى به تهران آمديم و چون استاد صبا مادرم را مى‌شناخت، کلاسى براى ايشان داير کرد تا درس بدهند. در همين باغ سپهسالار منزل بزرگى کرايه کردند که چندين اتاق داشت… مادر من با خانم فخرالدوله، دكتر امينی و اينها نسبت داشتند و در خيابان باغ سپهسالار خانه گرفت.”
ابراهیمی می گوید: “مادرم در آنجا يك منزل بزرگ اجاره كرده بود كه اتاق های متعددی داشت و يك سالن پنج دری هم داشت كه آن را بنا به تقاضای استاد صبا كلاس موسيقی كرد كه بچه های اعيان اشراف و خاندان قاجار می آمدند آنجا درس تار و سه تار می گرفتند…. در اين منزل کسانى چون زنده‌يادان قمر‌الملوک وزيری، روح‌انگيز، کلنل علينقى وزيرى مى‌آمدند و از اطلاعات مادرم استفاده مى‌کردند. مثلا رنگ شهرآشوب را مادر خيلى خوب مى‌دانست که کمتر کسى آن را مى‌دانست. وقتى مادر درس مى‌داد،  من هم مى‌شنيدم و کم‌کم ياد مى‌گرفتم…. استاد صبا اجازه ی کلاس را از رکن‌الدين خان مختارى گرفته بود که خودش يکى از بهترين موزيسين‌ها بود.”
ابراهیمی در مورد این آموزشگاه می گوید: “آموزشگاه رسمی نبود و به هر حال آموزشگاهی بود كه اداره ی شهربانی از آن مطلع بود. در زمان رضاشاه حتما بايد اداره ی شهربانی اطلاع می داشت كه چند نفر شاگرد هست، چه كار می كنند و … نه اين كه جلوگيری كنند، ولی ماهی يك بار از طرف شهربانی می آمدند يك گزارش می گرفتند.”
ابراهیمی به کسانی که در این آموزشگاه تدریس می کردند اشاره می کند که همین سه هنرمند در تصویر ما هستند! “مادر بنده تار و سه تار درس می داد. خواهرحسين ياحقی استاد بزرگ موسيقی، هم سنتور درس می داد و هم ويولن. يك خانم هم بود به اسم گوهر كه ضرب درس می داد و مادر من برای ديگران می گفت كه اين خيلی خوب تنبك می زند و وقتی ريز می گيرد مثل بارانی است كه روی شيروانی می ريزد؛ آن موقع خانه های تهران شيروانی بود.”
ابراهیمی درباره ی روابط صبا با آموزشگاه می گوید: “استاد صبا می آمد رسيدگی می كرد. خيابان ظهيرالاسلام كه منزل استاد صبا در آن بود به آنجا نزديك بود. از كوچه پس كوچه های ظهيرالا سلام راست مي آمدند تا باغ سپهسالار. استاد آنجا شاگرد می فرستاد، راهنمايی مي كرد، ايرادهای كار را می گرفت. مادر من نت نمی دانست و چيزهايی را كه اغلب مادرم در آن می ماند او كمك می كرد و درس می داد.”
ابراهیمی می افزاید: “وقتس مدرسه می رفتم و به خانه برمی گشتم صدای تار، سه تار و آواز در خانه ی ما بلند بود. اغلب خانم قمرالملوك وزيری می آمدند منزل ما، با مادرم دوست بود. خانم روح انگيز كه شاگرد كلنل وزيری بود می آمد آنجا. ماهی يك بار، دو هفته يك بار می آمدند آنجا و من صدای آوازشان را می شنيدم. مادر من مقداری نواختن سه تار را به من آموخت، ولی چون درس ما آن موقع سنگين بود در دوره ی دبستان و بعدا دبيرستان زياد ادامه پيدا نكرد.”
احمد ابراهیمی پایان کار حرفه ای مادرش را در سال ۱۳۱۸ عنوان می کند و می گوید: “مادر من تمام تلاشش را می كرد كه من و خواهرم بهترين لباس ها را بپوشيم و كلا زندگی راحتی داشته باشيم. در سال اول و دوم دبيرستان بودم كه مادرم دستش درد گرفت. دست چپش درد شديد گرفت و ۶ ماه با همين دست درس می داد. چند دكتر هم بردند و آوردند و داروهايی دادند. هرچه از آن داروها خورد خوب نشد. به ايشان گفتند برو پيش آقای دكتر يحيی شهردار كه برادر زاده ی مشير همايون شهردار است. رفتند او را آوردند و مادر من را معاينه كرد و گفت چيزی نيست و يك رماتيسم مفصلی است و رد می شود. يك آمپول به بازوی دست مادرم زد. ۱۵ روز نشد كه دست مادر من به كلی فلج شد. يعني انگشتانش رفته بود داخل هم و ديگر باز نمی شد. …در ۱۳ سالگى دست مادرم از کار افتاد و اوضاع اقتصادى خانه خراب شد و من هم مجبور شدم روز کار کنم و شب درس بخوانم.”
ابراهیمی ادامه می دهد: :وقتی خواهرم شوهر كرد مادرم گفت كه تو زن بگير تا من بروم پيش خواهرت. دوست داشت پيش خواهرم باشد. {ایشان} در سال ۱۳۵۵ همچون شمعی خاموش شدند.”
امیدوارم با بهبودی حال استاد ابراهیمی، این مجال فراهم شود بیشتر در مورد این مادر هنرمند بدانیم و بتوانیم آثاری بیابیم که با توانایی های بانوان موسیقی در اواخر قاجار بیشتر آشنا شویم.
منابع:
نصیری، آرش: «ساعتی با احمد ابراهیمی» روزنامه همشهری چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۳ – سال دوازدهم – شماره – ۳۵۵۷
وبلاگ نواخانه: «گفت و گو با استاد احمد ابراهیمی»