موسیقی و جنسیت

 نویسنده : محسن قانع بصیری
موسیقی از ارزش تا ضد ارزش
برای شناخت رفتارهای انسانی در قلمرو هنر، باید توجه داشت که هنر از مقولات فرهنگ و به ویژه آنگاه که وارد قلمرو خلاقیت می شود، فرهنگ انتقادی است. پس لازم است، رفتارهای قلمروهای سه گانه ی سیاست، اقتصاد و فرهنگ انتقادی را مورد توجه قرار دهیم.
در سیاست رفتارها، یکسویه و تحکمی است. حال آن که در اقتصاد این رفتارها دوسویه و براساس منطق های عقلایی یا توافق شده است و سرانجام در فرهنگ انتقادی است که نه تنها رفتارها دوسویه می شوند، بلکه زاینده و خلاق نیز می گردند. چرا که براساس روندهای پرسش و پاسخ شکل می گیرند.هنگامی که قانونی تصویب می شود، چه بخواهید و چه نخواهید ناچارید آن را اطاعت کنید اما هنگامی که به مغازه ی بقالی می روید، تا شما و بقال هر دو راضی نباشید، معامله ای صورت نمی گیرد. پس در اقتصاد، روابط دو سویه است اما این منطق های مشترک (و یا حتی تحمیل شده اند) که نقش بازی می کنند. طبعا اگر در حال پژوهش بر روی مسئله ای و یا خلق اثری باشید، هیچ کس نیست که نداند در این خطه، فرمان و حتی منطق های تحمیل شده، قادر به تحرک برای زایش نیستند، چرا که سرچشمه ی خلاقیت را خشک می کنند.پس هنر آنگاه که تحت تاثیر ضرورت های اجتماعی و در نتیجه، در شرایطی که سیاست مشروعیت حضور پیدا می کند، مستعد پذیرش بیماری ها می شود. اولین بیماری چنین هنری واسازی آن از طبیعت انسانی و حرکت به سوی قلمروی رادیکال است. این که هنر و به ویژه موسیقی، قلمرو و طبع آزاد خود را از دست می دهد و جریان حاکم، گروهی را از آن هنر محروم و گروهی دیگر را به انحصار آن وامی دارد، به این دلیل است که هنر تحت تاثیر ضرورت ها و سیاست قرار گرفته است.

* برای مثال در خاورمیانه و به ویژه ایران، موسیقی از آن زمان که در مقطع تاریخی گذار از عصر خوانندگی به عصر نوازندگی قرار گرفت، جدالی میان خواننده و نوازنده پدید آمد که منجر به ظهور دو رویداد گردید:
- اولین رویداد منجر به خروج زنان از قلمرو ارزش موسیقی شد.
- و دومین آن ضد ارزش شدن کل روند نوازندگی بود.

بر این اساس اولین دوره ی موسیقی با ظهور خوانندگان، دومین دوره با ظهور نوازندگان و سومین دوره که با خلق زبان موسیقی آغاز شد، عصر آهنگسازان خوانده می شوند.

اما موسیقی از آن رو که قدرت تاثیرگذاری فراوان دارد، طبعا مورد توجه قلمروهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی (سنت ها) قرار می گیرد. به طوری که با آغاز عصر نوازندگان و ظهور اولین روندهای خلاق (بدیهه نوازی) خوانندگان حاضر نبودند جایگاه خود را به نوازندگان دهند، از این رو جدال سهمناکی میان این دو آغاز گردید که در ایران به پیوند خوانندگان با قدرت های اقتصادی – سیاسی و فرهنگی انجامید و منجر به ضدارزش شدن نوازندگی و حذف زنان از این خطه گردید، اگر اندکی دقت کنید، ملاحظه می فرمایید که این حساسیت ها بیشتر مربوط به نوازندگی است تا دو روند دیگر. اولین آن، خروج زنان از خطه ی ارزشی موسیقی و دومین آن ضد ارزش کردن کل روند نوازندگی بود.

طی این مراحل، موسیقی در شرایطی قرار گرفت که دیگر نتوانست وارد عصر آهنگسازی شود (به استثنای مشروطیت و کوشش های وزیری و غیره) و به همین دلیل، موسیقی در ایران دچار روندهای تحول و تنوع و چندآوایی نگردید و برعکس تاثیرگذاری معکوس گروه اولین خواننده بر گروه های تکامل یافته تر نوازنده و آهنگساز، موجب ظهور جریانی از نفوذ لومپنیسم به موسیقی گردید. جریانی که بهانه های لازم برای ضدارزش کردن تتمه ی ارزش های این هنر مقدس را فراهم آورد.

نگاه کنید در همین ایران فعلی خودمان چگونه خوانندگان (روضه خوانان) صاحب نفوذ و مقامات شده اند و در مقابل، نوازندگان هنوز هم مجبورند در پس پرده، ساز خود را کوک کرده و هنر خود را عرضه نمایند. به هر صورت اگر موسیقی دچار نفوذ جریانی جنسیتی در خود گردید، باید توجه داشت که دلیل اصلی آن به دین و شریعت مربوط نمی شود، دلیل اصلی آن به قدرتی در موسیقی مربوط می شود که خواننده ی پدرسالار هیچ گاه حاضر نمی شد آن را با نوازنده تقسیم کند.

چنین بود که خواننده برای مبارزه با نوازنده، دست به دامن شریعت شد تا برایش اسباب های لازم برای ضدارزش کردن نوازندگی را فراهم آورد؛ نیروی اصلی که خواننده به مدد آن توانست بر نوازنده غالب شود، شعر بود، نیرویی که نوازنده از آن محروم بود.

مهم ترین اثر این جدال ها خروج گروه های صاحب فرهنگ از موسیقی و نفوذ حوزه های عامیانه و لومپنی به این عرصه بود. رویدادهایی که بهانه ی بیشتری برای ضدارزش کردن موسیقی فراهم کردند. بی دلیل نیست که موسیقی در ایران در دو قلمرو خوانندگی (روضه خوانی) و قلمرو فولکلور حفظ گردید. نوازندگان همواره ناچار بودند در اتاق های دربسته فعالیت کنند.

برای آنکه بتوانیم تبعات ضدارزش شدن موسیقی و خروج زنان را از این عرصه مورد بررسی قرار دهیم، لازم است به اثر بسیار مهم موسیقی بر امنیت ملی توجه کنیم اما پیش از آن بهتر است نگاهی دقیق تر به تاثیرات متقابل عقل و اخلاق بر موسیقی بپردازیم: چراکه بدون تحلیل این روابط، موضوع رابطه ی جنسیت با هنر و به ویژه موسیقی آشکار نمی شود.

جنسیت در هنر را می توان در میدان های مختلفی مورد بررسی قرار داد که عمدتا شامل سه بخش می شود:
اول – جنسیت در مقام خالق اثر هنری.
دوم – جنسیت در قلمرو استفاده از هنر در مقام به کارگیرنده ی آن.
و سوم – جنسیت در عرصه ی مخاطبین هنر.

موضوع دیگر آن است که این سه میدان از فعالیت را در چه بسترهایی می توان مورد بررسی قرار داد. در یک تحلیل کلی می توان دو قلمرو ارزشی – اخلاقی و عقلایی را قلمروهای تحلیلی این موضوعات دانست و سرانجام باید به این پرسش پاسخ دهیم که حوزه های سه گانه ی اجتماعی یعنی سیاست و اقتصاد و فرهنگ چه تاثیرات خاص و عامی بر این روابط می گذارند.

هر هنری دارای سه قلمرو است؛ اینان عبارتند از خالق اثر، قلمرو انتقالی اثر و سرانجام مخاطب اثر. در ایران موضوع مهم که دغدغه ی قلمرو سیاست فعلی است، به قلمرو انتقالی اثر باز می گردد. در این قلمرو است که نه تنها موضوع رابطه با سخت افزارهای انتقالی یعنی سازها، دارای محدودیت می شود، بلکه زنان نیز به ویژه آنگاه که تقش انتقالی خود را به صورت خواننده اجرا می نمایند، حساسیت سیاست را برمی انگیزند.

جالب آن است که در میان دیگر هنرها، این موسیقی است که در چنین شرایطی حساسیت برانگیز شده است. این که چرا از میان قلمروهای سه گانه ی هنر موسیقی، این حوزه های اجرایی اثر موسیقی است که دارای حساسیت شده، شاید به این دلیل باشد که حوزه های میانی نوازندگی، نقشی بسیار مهم میان خالق اثر و شنوندگان بازی می کنند.

برای بررسی دقیق این نکته باید توجه داشته باشیم که موسیقی دارای سه دوران مهم است: دوران خوانندگی، دوران نوازندگی و سرانجام دوران آهنگسازی.

هنگامی که انتقال از دوره ی خوانندگی به نوازندگی آغاز می شود، معمولا جنگ شدیدی میان خوانندگان صاحب نفوذ و نوازندگان تازه تولد یافته، پدید می آید که شامل مراحل زیر است:
۱- حذف به ویژه ارزشی نوازندگی
۲- دور کردن نوازنده از قلمرو حضور مخاطب
۳- و سرانجام به قول حسین تهرانی به مجلس بردن نوازنده، اما در پشت پرده و یا پایین مجلس نشاندن وی.

در همین دوره است که تاکتیک های بی ارزش کردن نوازندگی از طریق جنسیت نیز آغاز می شود. بنابراین موضوع ارتباط این رویدادها به شریعت توجه به معلول است نه علت. علت اصلی و مهم آن است که به دلیل تاثیرات جذاب موسیقی، حتی در امنیت ملی، خواننده نمی خواهد از این قلمرو قدرت خارج شده و سهمی برای نوازنده قائل شود.

البته مخالفین حضور زنان در عرصه ی خوانندگی بدون آن که اشاره ی تاریخی به تحولات مذکور داشته باشند، به سرعت در جبهه ای قرار می گیرند که مورد علاقه ی مردان خواننده است، آنها بدون آن که بدانند در قلمرو درونی خوانندگی نیز در جبهه ی رادیکال قرار می گیرند و در ظاهر بدون اشاره به شرایطی که موسیقی در طی آن مورد هجوم نیروهای لومپن قرار گرفته، چنین می گویند که: زنان آن هنگام که می خوانند، موجب تحریک مخاطبان خود می شوند.

آنها به نقش بسیار مهم زنان خواننده در مبارزات اجتماعی به مدد هنرشان اشاره ای نمی کنند. نگاه کنید به ملینا مرکوری در زمان استبداد سرهنگان یونان که چگونه با خواندن آثار تئودوراکیس موجب جاذبه ی مبارزه در مردم یونان حتی در نقاط دورافتاده ی این کشور گردید. آنان که می خواهند این روش از اثرگذاری را نفی کنند، نمی دانند که باید چاقو را هم که با آن آدم می کشند، مشمول امری مشابه کنند.

در نگاهی دیگر، باید توجه داشت آنچه که هنری را دارای نیروی اثر گذار خوب یا بد می کند، نه صرفا در شکل و ساختار آن هنر، بلکه در مخاطب آن اثر نیز می باشد. به قول مولانا:
گفت فرعونی؛ انالحق، پست شد
گفت منصوری؛ انالحق، رست شد

مولانا در ادامه می گوید: همین قرآن و نماز که گروهی را به بهشت روانه می کنند، گروهی دیگر را از بهشت می تارانند. مگر شمر و یزید، قرآن خوان نبودند؟!

آنان که چنین نکاتی را دلیل محرومیت هنر موسیقی تلقی می کنند، توجه ندارند که خود در ایجاد چنین محرومیت هایی نقش داشته اند. یک اصل مهم می گوید: هرگاه قلمرو فعالیت اجتماعی از حضور صاحب فرهنگان و بانوان محروم گردید، شرایطی چند فرهنگی بر آن حاکم می شود.

نگاه کنید به غیبت حضور زنان در استادیوم های ورزشی برای تشویق که موجب بی اخلاق شدن فضای مردانه ی این نقاط شده است. در مقابل نگاه کنید به هنر موسیقی در اروپا که چه قلمرو معنوی و حتی سیاسی را پدید آورده و آن که صاحب فرهنگ است سعی می کند شانس خود را در این هنر بیازماید، چرا که برایش اعتبار اجتماعی فراهم می سازد.

این که زنان در عرصه ی موسیقی های سطحی حرکاتی جلف می کنند، برای آن است که قلمرو معنوی هنر موسیقی از حمایت لازم و به ویژه ارزش های فرهنگی محروم بوده است.

موسیقی دریای بیکران معنویت است. بسیار دردناک است که از این دریای بیکران بهره نبریم و قلمروی کوچک از فاضلاب گوشه ای را دریایی نشان دهیم. از طرف دیگر باید به اثر هنری و به ویژه هنر موسیقی بر هر سه حوزه ی سیاست، اقتصاد و فرهنگ توجه کرد.

مهم ترین اثر هنر موسیقی بر سیاست آن است که با خلق مدام آن از یک مرکز به سوی دامنه، موجب ایجاد وحدت ملی می شود. آیا ما ترانه ای ساخته ایم که آن کودک سیستان و بلوچستانی و آن پسر کردستانی و ترک آن را به فارسی زمزمه کنند؟ ما در حالی دستان موسیقی خود را از پشت بسته ایم که رقبای منطقه ای مان در این مناطق، بیداد می کنند و جاذبه های اثرگذار این هنر را به انحصار خود درآورده اند.

ضعف برخی از دست اندرکاران آن است که هنگامی که نتوانند مسئله ای را حل کنند، کوشش می کنند صورت مسئله را پاک کنند و نمی دانند اگر فرهنگ نتواند در طپش های از مرکز به سوی دامنه و از دامنه به سوی مرکز نقش و اثر داشته باشد، در عاقبت چه هزینه های سنگینی از طریق نقش گذاری جریان دفع سیاسی این معضلات باید پرداخته شود.

این دست اندرکاران بر این نظرند که بهتر است محدودیت در موسیقی داخل پدید آورند. آنها فکر می کنند در این شرایط مخاطبان موسیقی، دیگر به این هنر گوش نخواهند داد. این حضرات نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که این مخاطبین به ناچار به موسیقی کشورهای همجوار و بین المللی متمایل خواهند شد.

آن هم نه از نوع فرهنگ آفرینش، بلکه از نوع مبتذلش. این افراد بدون آن که متوجه باشند که این ابتذال چرا به وجود آمده، تقصیر را به گردن موسیقی و به ویژه زنان داخلی می گذارند و بر این توهم پای می فشارند که آنان موجب این ابتذال شده اند!

عرب ها ضرب المثلی دارند بدین مضمون که انسان متمایل به چیزی می شود که از آن منع می گردد. مولانا در این مورد مثال جالبی می زند. او می گوید: یک تکه نان خشک و کثیف و کپک زده را مدام در صندوقی محکم مخفی نمائید و نشان دهید که به آن حساسید، آن گاه نگاه کنید که در دیگران چه عطشی برای به دست آوردنش ایجاد کرده اید. جالب آن است که مولانا این مثال را برای نقد افراطی گری در حجاب عرضه می کند.

موضوع اصلی و مهم در شرایط فعلی کشور ما آنست که از هر ظرفیت هنری کشورمان در جهت تحرک جذب از سوی دامنه به سوی مرکز استفاده کنیم. هر چه هنر در این حوزه ها بیشتر اثر گذارد، سیاست از اعمال وقت و هزینه و بدنامی بیش تر رها می شود.

به راستی چرا گرهی را که می توان با دست باز کرد، آن چنان سفت می کنیم که دیگر حتی نمی توان با دندان گشود؟

روزی به دوستی گفتم موسیقی باارزش و معنوی را سر چهارراه ها به شما نمی فروشند، این موسیقی ها را باید در دستگاه های ارتباط جمعی پیدا کنید. در زمان ما که اینترنت نبود، این رادیو بود که با پخش آثار ارزشمند موسیقی گوش ما را با آن آشنا کرد. بنابراین بی توجهی به هنری این چنین تنها دست ابتذال را باز می گذارد و بس.

در آغاز که از خوانندگی و نوازندگی منع شدند، به دلیل موضوع ابتذال نبود، این جریان غیرمعقول آن گاه پدید آمد که در تاریخ موسیقی، عصر نوازندگان آغاز شد. از همان آغازین لحظه های تولد این گروه در بستر جامعه ای پدرسالار، خوانندگان به جنبش در آمدند و تا توانستند با محدود کردن نوازندگان، زمینه را برای ظهور تکرار و ابتذال در هنر موسیقی فراهم کردند. می گویند تکیه کلام صبا این قطعه از شعر نیما بود:
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را!

موسیقی و قلمرو شنیداری آن
موسیقی امری شنیداری است، به همان گونه که عطر امری است مربوط به حس شامه و نقاشی مربوط به چشم. این نشان از آن دارد که بشر برای هر یک از احساس های خود قلمروی از هنر می آفریند که بتواند روح پر جوش و خروش خود را از طریق آنها ردیابی کند. طبیعت هنر در این میان چنان است که قادر است به سرعت اثر از طریق حس بیرونی به درون آمده را به احساسی درونی تبدیل کند.

یعنی هنگامی اثرگذار است که بتواند حس برونی را به حس درونی تبدیل کند و قلمروی از خیال آدمی را تحریک نماید. بنابراین هر آن کس که نامش انسان است، حال چه مرد و چه زن نمی تواند از این نعمت محروم شود، چرا که محرومیت از این روند، حس معنوی را در او می کشد و او را به قلمرو حقیر تهی شدگی و نیست انگاری می کشاند. اگر هنر قادر است قلمرو احساس های درونی را تحریک کند، پس دیگر زن و مرد نمی شناسد.

موضوع دیگر در هنر، تبدیل قلمرویی از روابط مادی به روابطی معنوی است، غرض آن است که هنر می تواند غریزه را تبدیل به اندیشه کند؛ علت، روشن است: هر جریان تبدیل حسی برونی به حسی درونی خود همان جریان تبدیل غریزه ی لذت به حکمت لذت است. آن کیست که بتواند انسان را از این تبدیلات محروم سازد.

البته باید توجه داشت که هر هنری به مانند هر قلمرو مخلوق آدمی می تواند در جریانی از حماقت ها و از خود بیگانگی ها قراربگیرد. اما این روند نه در هنر که در حوزه ای دیگر نیز روی می دهد.

آن چه در فرجامش به غریزه ی نابودی شناخت و معرفت فرجام می یابد، سیاست است نه هنر. هنر قادر است حتی از کثیف ترین رویدادها، قلمروی از شناخت را بگشاید. این سیاست است که در فرجام خود، هر شناختی را به فرجام ناشگون از خودبیگانگی می کشاند.

هنر می تواند دیالکتیکی زاینده بیافریند. به شرط آن که عرصه ی فرهنگ انتقادی را برایش بگشاییم. در مقابل، همین هنر در عرصه ی سیاست به ابزار تحمیق بدل می شود. پس مشکل در هنر نیست، مشکل در سیاست است که رابطه ای یک سویه، تحکمی و غیرانتقادی را طالب است. رابطه ای که در فرجامش آدمی را از شناخت و معرفت تهی می کند.

آن چه که در هنر ابتذالش می نامیم، علتی در بیرون قلمرو معنوی هنر دارد. علت آن را باید در قدرت های منفصل زور و پول دانست. هیچ زنی نمی تواند به علت آن که آواز می خواند و یا سازی می زند، ابتذال آفرین باشد.

آن چه ابتذال می آفریند، باید در مردانی جستجو شود که می خواهند این قلمرو معنوی را به قلمروی غریزی بکاهند و آن را تبدیل به ابزار از خودبیگانگی کنند. هنر مقوله ای انسانی است. نه مردانه است و نه زنانه.

علت روشن است. آن چه هر مقوله را به قلمرو شناخت وارد می کند، انسان است نه رویداد. مولانا چه خوش می گفت:
گفت منصوری انالحق رست شد
گفت فرعونی، انالحق پست شد…

این قرآن را می بینید که کتاب هدایت است، گروهی هم هستند که آن را به کتاب گمراهی تبدیل می کنند. پس نسبت ما با هر مقوله ای بستگی به نیت و نوع نگاه ما به آن دارد. در هیچ مخلوقی از مخلوقات هستی بدی وجود ندارد، خوبی هم وجود ندارد، آن چه آن ها را خوب و بد می کند، در نسبت ما با آنها است که آشکار می شود. در نور مطلق و سیاهی مطلق، چیزی نمی بینیم. این سایه روشن ها هستند که موجب شناخت می شوند.

پس این مائیم که در نسبت با افعال مختلف ارزش ها و ضدارزش ها را پدید می آوریم. افعال تنها وسیله ی آشکار کردن این ارزش ها هستند. نیات ما همان قلمروهای نور و تاریکی هستند و افعال ما وسائلی هستند که آن نور و تاریکی به آن ها می تابند.

در قلمرو اخلاق آن چه موجب خوبی یا بدی فعلی یا چیزی می شود، در رابطه ای است که میان نیات ما با آن ها برقرار می شود. اگر می گوئیم شعر حافظ جاودان است، این در شعر حافظ نیست، بلکه حاصل تلاقی این شعر با ذهن جوینده ی ماست که قادر است دست به انکشاف معنی یی جدیدتر در آن ها زند. اما برای آن ذهن که ناتوان از نقادی و یافتن راه های نو است، شعر حافظ به امری میرا و تکراری بدل می شود.

اکنون می توان به این نتیجه دست یافت که چه زن و چه مرد حق دارند از زایش، تجلی و استفاده از هنر بهره مند شوند. آن چه که موجب تمایز ارزشی آن ها می شود، نه در آن ها بلکه در نگاه ما به این رویدادها نهفته است.

محرومیت زنان از عرصه ی هنر خود، تنها می تواند به تهی سازی معنوی آن ها فرجام یابد و آن ها را به سوی جریان های ضداخلاق هدایت کند. آن ها در نتیجه ی این محرومیت از ذاتی خلاق، به تعبیری به وسیله ای برای گناه دیگران بدل می شوند. پس آنان که نیمی از جامعه را از نعمت خلق، عرضه و استفاده از هنر محروم می سازند، نمی دانند چه میدانی از فساد را پدید می آورند!

آن چه این روزها به آن نیازمندیم، خردی است که بتواند ظرفیت های ناشناخته و مهجور مانده ی اجتماعی مان را به ویژه در عرصه ی هنر و موسیقی فعال نماید. تنها هنر است که می تواند حس زیستنی زاینده و شاد را به ما عرضه کند. آن چه باید انجام دهیم، چندان هم غیرممکن و مشکل نیست، تنها کافی است که به این ظرفیت های نهفته و ناشناس، اجازه ی زندگی فعال دهیم.

…و بدین ترتیب نه تنها از معرفی نیرو برای امنیت در سیاست بکاهیم، بلکه از نیرویی که هنر می آفریند، بهره گیریم. استقلال و توسعه بدون بهره گیری از این ظرفیت ها تنها می تواند خیالی خام تلقی شود و بس.

——————————————————————————–
* براساس نظریه ی سازه های سه گانه ی هنر و به ویژه موسیقی، در موسیقی سه رکن فعال حضور دارد. اینان عبارتند از:
۱- روند خلق درونی اثر
۲- روند تجلی اثر در سازه های میانی شامل دهان، سازها و زبان موسیقی (نت)
۳- و سرانجام قلمرو شنیداری اثر